پیام من به بزرگان آن دیار رسان |
صبا اگر گذر افتد ترا به پاکستان
|
که نقض عهد کند مرد را سبک بجهان |
ازین فقیر به الحاج ناظم الدین گوی
|
کهن درخت گُشن بیخ ، از نهال جوان |
بحکم عقل، روا نیست گر جفا بیند
|
جفای سَورت سرما و رنج باد خزان |
تو شاخ نو رس باغی و نا کشیده هنوز
|
به خشم می کندش طرد از در بستان |
به باغبان چو زند خار جور، گلخن نو
|
تو مهر را به دو انگشت می کنی پنهان |
تو راه سیل به یک مشت گل کنی مسدود
|
ز گرد معرکهء نی سواری طفلان |
فروغ مهر جهانتاب کی شود خیره
|
بر ِ قبایل آزاد شیر گیر مخوان |
ازان فسون که دمیدی به مردم بنگال
|
کز اژدها نتوان کام دل گرفت آسان |
بخوابگاه پلنگان بهرزه راه مجوی
|
ز جای خویش نلغزد بمکر این و آن |
قبایلی که بود قرنها بخود ثابت
|
بقصد شیر پی آزمون مبند میان |
به امتحان چه زنی بر دهان مار انگشت؟
|
که دوست را نتوان یا فتن چنین آسان |
بپاس خاطر دشمن مشو مقابل دوست
|
به چشم اهل خرد جز علامت خسران |
مشو فریفتهء خطّ دیورند که نیست
|
خجسته نامهء اسلام را خط بطلان |
دریغ بر تو که از خط کافری بکشی
|
بنای وحدت اسلام را کنی ویران
|
دریغ از تو که خواهی بمکر و حیله و زرق
|
به جای بتکده و بت مساجد و قرآن |
مشو مقابل قومی که داده است به تو
|
تو طفل بودی و در گوش تو دمیده اذان |
تو بودی امّی و در دست تو نهاده کتاب |
زبان هرزه سرا حربهء جوان مردان |
مکن به طعنهء مردم زبان دراز که نیست
|
چه می شناسی قدر سعادت دگران |
تو کز سعادت آزادگی نداری بهر
|
که چون زبانه کشد خشک و تر بود یکسان |
بدین وسیله مزن در دیار خویش آتش
|
سران تاجگذار و شهان باج ستان |
مجو ز ملت چندین هزار ساله که داشت
|
به حرف پوچ تو بنیان خود کند ویران |
که بر فسانه و افسون تو شود مفتون
|
ز جای خویش مرو این گز است و این میدان |
اگر ترا نشود گفته های من باور
|
| |
|
| |
بعضی از لغات این قصیده |
| درخت انبوه |
گشن (بوزن ختن) |
| شدت |
سورت |
| جاییکه دران برای حمام آبش می کنند ، کسی که |
گلخن |
| این آتش را تازه می کند |
|
| آفتاب |
مهر |
| خساره، تاوان |
خسران |
| فریب، ریا |
زرق به وزن برق |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|