بند سیزدهم لیلی و مجنون |
ابیات را در ین صفحه بخوانید. بحث در صفحه دیگر گنجانیده شده. بروید به صفحه بحث این ابیات ابیات بند سیزده در همین صفحه گنجانیده شده. آنها را بخوانید یا بشنوید. |
بند سیزدهم لیلی و مجنون |
ابیات را در ین صفحه بخوانید. بحث در صفحه دیگر گنجانیده شده. بروید به صفحه بحث این ابیات ابیات بند سیزده در همین صفحه گنجانیده شده. آنها را بخوانید یا بشنوید. |
بشنوید از بیت 22 تا 54 |
بشنوید از بیت اول تا 21 |
|
یوسف رخ مشرقی رسیدی |
هر روز که صبح بر دمیدی |
|
میوه ای از خاندان لیمو و نارنج که شکل آن کمی به ناک می ماند |
نارنجی او ترنجی از زر |
کردی فلک ترنج پیکر |
کردی ز زنخ ترنج سازی |
لیلی ز سر ترنج بازی |
|
نظاره ترنج کف بریده |
زان تازه ترنج نو رسیده |
|
از عشق چو نار می کفیدند |
چون بر کف او ترنج دیدند |
|
غنج یعنی کرشمه و ناز |
نارنج رخ از غم ترنجش |
شد قیس به جلوه گاه غنجش |
خوشبویی آن ترنج و نارنج |
برده ز دماغ دوستان رنج |
|
افغان ز دو نازنین برآمد |
چون یک چندی برین برآمد |
|
لا ابالی یعنی بی پروا و بی بند و بار |
بر داشته تیغ لا ابالی |
عشق آمد و کرد خانه خالی |
وز دل شدگی قرار شان برد |
غم داد و دل از کنار شان برد |
|
در معرض گفتگو فتادند |
زان دل که به یکدگر نهادند |
|
وان راز شنیده شد به هر کوی |
این پرده دریده شد ز هر سوی |
|
در هر دهنی حکایتی بود |
زین قصه که محکم آیتی بود |
|
تا راز نگردد آشکارا |
کردند بسی به هم مدارا |
|
بوی خوش او گوای مشک است |
بند سر نافه هر چه خشک است |
|
برقع ز جمال خویش بر داشت |
یاری که ز عاشقی خبر داشت |
|
وان عشق برهنه را بپوشند |
کردند شکیب تا بکوشند |
|
خورشید به گل نشاید اندود |
در غشق شکیب کی کند سود |
|
در پرده نهفته چون بود راز |
چشمی به هزار غمزه غماز |
|
جز شیفته دل شدن چه تدبیر |
زلفی به هزار حلقه زنجیر |
|
دزدیده به روی خویش دیدند |
زان پس چو به عقل پیش دیدند |
|
در چنبر عشق شد گرفتار |
چون شیفته گشت قیس را کار |
|
نگرفت به هیچ منزل آرام |
از عشق جمال آن دل آرام |
|
می بود ولیک نا شکیبا |
در صحبت آن نگار زیبا |
|
خیک یعنی مشک چون مشک سقاو |
هم خیک درید و هم خر افتاد |
یکباره دلش ز پا در افتاد |
مجنون لقبش نهاده بودند |
وانان که نیوفتاده بودند |
|
می داد برین سخن گوایی |
او نیز به وجه بینوایی |
|
از شیفته ماه نو نهفتند |
از بس که سخن به طعنه گفتند |
|
ز آهو بره سبزه را بریدند |
از بس که چو سگ زبان کشیدند |
|
می ریخت ز دیده در مکنون |
لیلی چو بریده شد ز مجنون |
|
از هر مژه ای گشاد سیلی |
مجنون چو ندید روی لیلی |
|
در دیده سرشک و در دل آزار |
می گشت به گرد کوی و بازار |
|
می خواند چو عاشقان به زاری |
می گفت سرود های کاری |
|
مجنون مجنون ! ز پیش و از پس |
او می شد و می زدند هر کس |
|
دیوانگیی درست می کرد |
او نیز فسار سست می کرد |
|
خر رفت و به عاقبت رسن برد |
می راند خری به گردن خرد |
|
تا دل به دو نیم خواندش یار |
دل را به دو نیم کرد چون نار |
|
با آتش دل که باز کوشد |
کوشید که راز دل بپوشد |
|
از دل بگذشت و بر سر آمد |
خون جگرش به رخ برامد |
|
دل پر غم و غمگسار ازو دور |
او در غم یار و یار ازو دور |
|
ناسوده به روز و شب نخفته |
چون شمع به ترک خواب گفته |
|
می جست دوای جان و تن را |
می کشت ز درد خویشتن را |
|
می کوفت سری بر آستانی |
می کند بدان امید جانی |
|
سر پای برهنه در بیابان |
هر صبحدمی شدی شتابان |
|
از یک دیگر به بوی خورسند |
او بنده یار و یار در بند |
|
پنهان رفتی به کوی جانان |
هر شب ز فراق بیت خوانان |
|
باز آمدنش دراز گشتی |
در بوسه زدی و باز گشتی |
|
باز آمدنش به سال بودی |
رفتنش ره از شمال بودی |
|
بر بمعنی میوه و حاصل |
چون آمد خار در گذر داشت |
در وقت شدن هزار بر داشت |
گریوه یعنی کوه و تپه یا موانع، شاید با غر پشتو |
می آمد و صد گریوه در راه |
می رفت چنانکه آب در چاه |
و گور روسی همریشه باشد |
بر مرکب راهوار می رفت |
پای آبله چون به یار می رفت |
وبال یعنی عذاب و عاقبت وخیم |
کامد به وبال خانه خویش |
باد از پس داشت چاه در پیش |
هر گز به وطن نیامدی باز |
گر بخت به کام او زدی ساز |
|
بحثی در باره این ابیات |
||