ج
در باره کتاب کایت رنر نوشتته خالد حسینی |
| این نوشته برای کسانیست که ناول را خوانده اند چون کوششی برای خلاصه کردن قصه نکرده ام. در آغاز باید ذکر کنم که تا حد زیادی شهرت این اثر بمورد است. ناول کلمه مبهمی ست و از آثار دورانسازی چون جنگ و صلح و فرزند (بی لوید از تونی موریسون) گرفته تا داستانهای "دنباله دار" بزن و بکوب میدان های هوایی و چواد فاضلی |
یک گروه نا متجانسی را تشکنیل می دهد. کایت رنر در گروه خودش که حد وسط میان این دو قطب است ا از عهده کار خود بخوبی برامده است. بافت قصه سست و شدل نیست قهرمان های آن دوست داشتنی و گاهی فراموش ناشدنی اند. |
بابه شاید بهترین فهرمان ناول باشد, خود راوی (امیر) هم آدم جالب و کاملی ست. حسن باوجودی که خصوصیت های افراطی و آرمان گرایانه یا ایدیالیستی دارد، این خصوصیت هایش با فطرت اسطوره ای یا میتولوژیک او هماهنگی |
نشان می دهد. رحیم خان مصنوعی و غیر طبیعی بنظر می آید و بیشتر نماینده معقولیت و اعتدال است تا آدم واقعی و قابل باور. مثلا وقتی راجع به خوشبینی من حیث یک پرنسیپ عالی امریکایی سخن می زند ما می دانیم که دیگر کلمات نویسنده است که از زبان رحیم خان شنیده می شود . ولی از نظر مضمون و محتوا نباید فراموش کنیم که |
اگر ناولی در باره افغانها بتواند از طمطراق خودداری کند و حتی لاف را مورد تمسخر قرار بدهد خدمت مفیدی را انجام داده. مهمتر ازان جرات نویسنده است که توانسته است قهرمان خور را از تعصبات عنعننوی ضد زنان آزاد سازدو شناخت خود و انبقاد از خود را بحیث یک ارزش ضروری بمیان بکشد. |
از توصیف که بگذریم --و صفت زیاد دارد--کمی هم اقلا برای خواننده افغان مشکل ایجاد می کند. خلاصه بگویم: |
جزییات کوچک اولین پرابلم است. چرا قرغه را غرغه نوشته؟ خواستگاری را خواسته گاری نوشته؟ افغان ها خواسته گاری نمی گویند. تا جاییکه من میدانم در افغانستان کرسی نمی گوییم، سندلی میگوییم. املای نام تور هم آزار دهنده |
همچنان قورمه را قرمه می خوانیم و سبزی چلو را به تلفط ایرانی آن بوزن سولو می یابیم. نام ها بیشتر طبیعی اند ولی نام های اطرافی هم کابلی انتخاب شده مثلا فرید و وحید در فصل نوزده. آهنگ آهسته برو را هم بخاطر وزن خواننده ها "استا برو " می خوانند. |
اینکه عسکر روس از میان آن همه آهنگ های مست این یکی را یاد گرفته لگر هم راست بوده باشد نورمال نیست. کلمه "لچک" (فصل 12) هم کمی غیر اصطلاحی ست چون دختر را کسی لچک نمی گوید اتفاقا کلمات زشت تر بکار می برند. بلاخره یک خورده گیری دیگر هم بکنم. دوبیتی مورد علاقه علی خوب انتخاب شده |
ولی نیمیدانم چرا آنرا نویسنده بناحق تغییر داده. فکر میکنم دوبیتی مورد نظر این است: |
سر کوی بلند فریاد کردم -- علی شیر خدا را یاد کردم --علی شیر خدا یا شاه مردان -- دل ناشد ما را شاد گردان |
(فصل دو) در ترجمه انگلیسی مصرع اول چنین خوانده می شود: سر کووی بلند استاده می شم |
On high mountain I stood -- And cried the name of Ali, Lion of God |
یکی از کلماتی که نه تنها در این ناول بلکه در بسیاری ترجمه ها عیرطبیعی بکار رفته "الله" است. این کلمه را مترجمین امریکایی زیاد بکار می برند |
زیرا امریکایی ها می خواهند برای کلمه عیسی معادل پیدا کنند پس الله را از عربی گرفته اند در حالیکه افعانها تنها در موارد بسیار خاصی "الله" را بکار می برند. کلمه اصطلاحی همان "خدا" است. |
شکایت های دیگر من بیشتر در یک کلمه خلاصه میشود: ملو درامه یا فلم هندی. ما از بد معاش ها هیچ معلومات چالب نداریم . آصف، طالب ها، رفیق ها، و مصنوعی ترین شان عسکر روسی و سگرت و اهسته بروی او. |
تا حدودی که حادثات داستان تراژیدی و طنز بوجو می آورد و تا حدودی که گناه و احساس گناه بی جزا و بی عاقبت نمی ماند، ناول محتوای انسانی خود را حفظ می کند. یکی از بهترین پارچه های کتاب انجام فصل 13 است که خلا و سکوت زندگی امیر را به زبان شیوای شاعرانه تمثیل می کند. اما قسمت هاییکه صرف برای توسعه معلومات خواننده افزوده شده مثلا فصل 16، داستان در داستان بزبان رحیم خان یا فصل 10، مهاجرت از افغانستان و مرگ کمال و پدرش چندان قدرت هنری یا عاطفی ندارد. |
پارچه انتخابی از فصل 13 |
| Sometimes, Soraya sleeping next to me, I lay in bed and listened to the screen door swinging open and shut with the breeze, to the crickets chirpting in the yard. And I could almost feel the emptiness in Soraya's womb, like it was a living, breathing thing. It had seeped into our marriage, that emptiness, into our laughs, and our lovemaking. And late at night, in the darkness of our room, I'd feel it rising from Soraya and settling between us. Sleeping between us. Like a newborn child. |
| برگشت به صفحه اصلی |
| نقد کایت رنر بزبان انگلیسی--نسخه مفصل |