audio بشنوید شهر آفتاب ها-- از دیوان خلیل الله خلیلی باهتمام ابراهیم شریعتی، نشر عرفان، تهران 1378
جلوه ارغوان از استاد خلیلی --همان ماخذ -- بشنوید audio
تعلیم دلبری |
|
| معلمت یعنی معلم ترا | معلمت همه شوخی و دلبری آموخت |
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت |
|
| ضحاک اول پر خنده و ضحاک دوم معرب اژ د هاک، شاه ظالم و آدمکش -- | غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم |
| کید یعنی مکر - سامری مردمی بودند که بر خلاف موسی علیه السلام گوساله | که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت |
| را بحرف آورده بودند | تو بت چرا بمعلم روی که بتگر چین |
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت |
|
| اشاره به بلبل هزار داستان | هزار بلبل دستانسرای عاشق را |
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت |
|
| تو جه کنید به هر دو معنی مشتری | برفت رونق بازار آفتاب و قمر |
| خریدار و سیاره مشتری | از آنکه ره به دکان تو مشتری آموخت |
همه قبیله من عالمان دین بودند |
|
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت |
|
| آموخت اینبار بمعنی آموخته شدن بکار رفته | مرا به شاعری آموخت روزگار آنگه |
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت |
|
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من |
|
| میان یعنی کمر | وجود من ز میان تو لاغری آموخت |
| ورع یعنی پرهیزگاری | بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع |
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت |
|
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن |
|
| مجاور یعنی همسایه و در افغانستان معمولا | کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت |
| نگهبان زیارت را هم مجاور می گویند | من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش |
ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت |
|
| شاطری یعنی شوخی ولی اینجا کسییکه نان را در تنور فرو می برد | به خون خلق فرو برده پنجه کاین حناست |
| زیرا شاطر در خمیر نان پنجه فرو می برد | ندانمش که به قتل که شاطری آموخت |
چنین بگریم ازین پس که مرد بتواند |
|
در آب د یده سعدی شناوری آموخت |
عقده گشایی-- یک غزل آسان از بیدل |
| بحث مختصری در باره این غزل در صفحه نقد گنجانیده شده |
حیرت قفسم کو اثر عجز و رسایی |
مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی |
آیینه و تسلیم فضولی چه خیالست |
رنگی ننماییم که آنرا ننمایی |
وقت است که چون آبله از پوست براییم |
کاز خویش برون می کشدم تنگ قبایی |
از بسکه بدل ناخن تدبیر شکستم |
چون غنچه دمید از نفسم عقده گشایی |
خوش باش که کس مانع آزادگیت نیست |
عالم همه راهست گر از خویش برایی |
ای حسن معیت ز فریبت نگهم سوحت |
یک پرده عیان تر که بسی دور نمایی |
بر گنج همان صورت ویرانه نقاب است |
پوشد مگرت بندگی آثار خدایی |
در بحر چرا قطره ما بحر نباشد |
در بزم کریمان چه خیال است گدایی |
از لاف حذر کن که درین عرصه مبادا |
پرواز فروشی و فسردن بدر آیی |
رفع هوس از طینت مردم چه خیالست |
زین قافله بیرون نرود هرزه سرایی |
نتوان شدن از وهم وجود و عدم آزاد |
با دام و قفس ساز که دور است رهایی |
حاصل نکنی صندل درد سر هستی |
بیدل بره عشق اگر جبهه نسایی |
موج گهر آدیو فایل --بشنوید |
موج گهر ------
نی قابل سودم نه سزاوار زیانم
چون صبح غباری به هوا چیده دکانم
عمریست چو گردون بکمند خم تسلیم
زه در بن گوش که کشیده است کمانم؟
غیر از دل سنگین تو در دامن این کوه
یک سنگ ندیدم که ننالد ز فغانم
هستی نه متاعیست که ارزد به تکلف
دل می کشد این بار و من از شرم گرانم
موج گهر از دوری دریا به که نالد؟
فریاد که در کام شکستند زبانم
چون رنگـ ، فسردن اگرم دست نگیرد
بالی که ندارم به چه آهنگ فشانم؟
چون پیر شدم رستم از آفات تعین
در قد دو تا بود نهان خط امانم
مستان بخروشید که من نیز به تکلیف
پیغام دماغی به شنیدن برسانم
حرفم همه زان نرگس مستانه-پیام است
گر حوصله ای هست ببوسید دهانم
نا منفعلی منفعل زندگیم کرد
چندان نشدم آب که گردی بنشانم
بیدل نکند موج گهر شوخی نوسان
در سکته شکسته است قدم شعر روانم
بحث در مورد این غزل در صفحه نقد و توضیح گنچانیده شده.
سرو موزون ترا -- بشنوید--audio of sarwe mawzoon ay tura |
|
کرده ام سر مشق حیرت سرو موزون ترا |
|
ناله می خوانم بلندی های مضمون ترا |
|
شام پرورد غمم با صبح اقبالم چه کار ؟ |
|
تیره بختی سایه بید است مجنون ترا |
|
خاک های این چمن می بایدم بر سر زدن |
|
بسکه گل پوشید نقش پای گلگون ترا |
|
ساز محشر گشت آفاق از نگاه حیرتم |
|
در نی مژگان جه فریاد است مفتون ترا |
|
شور استغنا برون از پرده های عجز نیست |
|
قانون اینجا بمعنی یک آله موسیقی |
رشته ما سخت پیچیده است قانون ترا |
مثل سنتور است |
فهم یکتایی ست فرق اعتبارات دویی |
عمر ها شد خوانده ام بر خویش افسون ترا |
|
هر چه می بینم سراغی از خیالت می دهد |
|
هر دو عالم یک سر زانوست محزون ترا |
|
مصغر سودا که سیاه معنی می دهد |
ای دل دیوانه صبری کز سویدا چاره نیست |
دیده آهو فرو برده ست هامون ترا |
|
بیدل آزادی گر استقبال آغوشت کند |
|
آنقدر وا شو که نتوان بست مضمون ترا |
پرواز ناله --بشنوید Parwaaz e naala in audio |
داغیم چون سپند مپرس از بیان ما |
در سرمه بال میزند امشب فغان ما |
عرض کمال ما عرق آلود خجلت است |
ابر است اگر بلند شود آسمان ما |
ما را چو شمع باب گداز آفریده اند |
یعنی ز مغز نرم تر است استخوان ما |
شبنم صفت ز بسکه سبک بار می رویم |
بوی گل است ناقه کش کاروان ما |
چون شعله سر بعالم بالا نهاده ایم |
خاشاک وهم نیست حریف عنان ما |
شوخی نگاه ما نفروشد چو آیینه |
عمریست تخته است ز حیرت د کان ما |
پرواز ناله نیز بجایی نمی رسد |
از بس بلند ساخته اند آ شیان ما |
رنگ شکسته آ یینه بیخودی بس است |
یارب زبان ما نشود ترجمان ما |
جز داغ نیست مایده دستگاه عشق |
آتش خورد کسی که شود میهمان ما |
با آنکه ما اسیر کمند حوادثیم |
عنقاست بی نشان بسراغ نشان ما |
کو خامشی که شانه کش مدعا شود |
آشفته است طره وضع بیان ما |
پیداست راز سینه ما بیدل از زبان |
یک پاره دل است زبان در دهان ما |
ز کنار ما بکنار ما --بشنوید
ze kenaar e maa in audio
همه عمر با تو قدم زدیم و نرفت رنج خمار ما |
چه قیامتی که نمی رسی ز کنار ما بکنار ما |
چو غبار ناله نی ستان نزدیم گامی از امتحان |
که ز خود گذشتن ما نشد به هزاز کوچه دچار ما |
چقدر ز خجلت مدعا زده ایم بر اثر غنا |
که چو رنگ دامن خاک هم نگرفت خون شکار ما |
همه را به عالم بی خودی قدحیست از می عافیت |
سر و برگ گردش رنگ کو که خطی کشد به حصار ما |
دل نا توان به کجا برد الم تردد عاجزی |
که چو سبحه هر قدم او فتد بهزار آبله کار ما |
بسواد نسخه نیستی نرسید مشق تاملت |
قلمی به خاک سیاه زن بنویس خط غبار ما |
صف رنگ لاله بهم شکن می جام گل بزمین فگن |
به بهار دامن ناز زن ز حنای دست نگار ما |
برکاب عشرت پرفشان نزدیم دست تظلمی |
بغبار میرود آرزو نکشیده دامن یار ما |
نه به دامنی ز حیا رسید نه به دستگاه دعا رسد |
چو رسد به نسبت پا رسد کف دست آبنه دار ما |
چه خوش است عمر سبکعنان گذرد ز ما و من آنچنان |
که چو صبح در دم امتحان نفتد بر آینه بار ما |
چمن طبیعت بیدلم ادب آبیار شگفتگی |
زده است ساغر رنگ و بو به دماغ غنچه بهار ما |
ویران کرد و رفت
ویران کرد و رفت --بشنوید -- Wairaan kardu raft in audio
هرکه آمد سیر یاسی زین گلستان کرد و رفت
گر همه گل بود خون خود بدامان کردو رفت
غدجه گشتن حاصل جمعیت این باغ بود
نالهء بلبل عبث تخمی پریشان کرد و رفت
صبح تا آگاه شد از رسم این ماتم سرا
خندهء شادی همان وقف گریبان کرد و رفت
محملی بر شعله اشکی توشه آهی راهبر
شمع در شبگیر فرصت طرفه سامان کرد و رفت
در هوای زلف مشکین تو هر جا دم زدم
دود آهم عالمی را سنبلستان کرد و رفت
حرص زندانگاه یک عالم امیدم کرده بود
عبرت کم فرصتی ها سخت احسان کرد و رفت
دوش سیلاب خیالت می گذشت از خاطرم
خانه دل بر سر ره برد ویران کرد و رفت
داشت از وحشتگة إمکان نگاه عبرتم
آنقدر فرصت که طوف چشم حیران کرد و رفت
اخگری بودم نهان در پرده خاکستری
خود نمایی زین لباسم نیز عریان کرد و رفت
فرصتی کو تا کسی فیضی برد زین انجمن
کاغذ آتش زده باری چراغان کرد و رفت
وهم می بالد که داد آرزو ها دادن است
یاس می نالد که اینجا هیچ نتوان کرد و رفت
این زمان بیدل سراغ دل چه می جویی ز ما
قطره خونی بود چندین بار توفان کرد و رفت
-------
همه جلوه تو همه دیده من
ز ره هوس به تو کی رسم نفسی ز خود نرمیده من
همه حیرتم بکجا روم به رهت سرای نکشیده من
به چه برگ ساز طرب کنم ز جه جام نشه طلب کنم
گل باغ شعله نچیده من می داغ دل نچشیده من
چو گل آنکه نسخه صد چمن زنقاب جلوه گشوده تو
چو می آنکه عشرت عالمی ز گداز خود طلبیده من
چه بلاستمکش غیرتم چقدر نشانه حیرتم
که شهید خنجر ناز تو شده عالمی و تپیده من
تو بمحفلی ننموده رو که ز تاب شعله غیرتش
همه اشک گشته برنگ شمع و ز چشم خود نچکیده من
می جام ناز و نیاز هابخمار اگر نکشد چرا
ز سر جفا نگذشته تو ز در وفا نرمیده من
چو نگاه گرم به هر طرف که گذشته محمل ناز تو
چو دل گداخته از پیت برکاب اشک دویده من
توو صد چمن طرب نمو من و شبنمی نگه آبرو
ببهار عالم رنگ و بو همه جلوه تو همه دیده من
نه جنون سینه دریدنی نه فنون مشق تپیدنی
بسواد درد تو کی رسم الفی ز ناله کشیده من
چو سحر نیامده در نظر رم فرصت نفس آنقدر
که برم بر آب شگفتگی به طراوت گل چیده من
بکدام نغمه دل گسل ز نوا کشان نشوم خجل
چو جرس بغیر شکست دل سخنی زخود نشنیده من
من ؟ بیدل و غم غفلتی که ز چشم بند فسون دل
همه جا ز جلوه من پر است و به هیچ جا نرسیده من
----
کلمه اول مقطعع از چاپ مانده و من آنرا موقتی با کلمه من پر کرده ام امیدوارم بزودی نسخه دیگری بدست آید که کلمه اصلی را بیابم
بر دوش ما سریست
یا رب چسان کنم به هوای دعا بلند |
دستی که نیست چون مژه جز بر قفا بلند |
صد نیستان تهی شدم از خود ولی چه سود |
هویی نکرد گردن ازین کوجه ها بلند |
عچزم رضا نداد برعنایی کلاه |
گشتم همان چو آبله در زیر پا بلند |
از بس که شرم داشتم از یاد قامتش |
دل شیشه ها شکست و نکردم صدا بلند |
عرض اثر نشانه آفات گشتن است |
جمعیت از سری که نشد هیچ جا بلند |
کلفت نوای درد سر هیچکس نه ایم |
در پرده های خامشی آواز ما بلند |
ساغر بطاق همت منصور می کشیم |
بر دوش ما سری است ز گردن چذا بلند |
چز گرد احتیاج که ننگ تنزه است |
موجی نیافتیم در آب بقا بلند |
خط بر زمین کش از هوس خام صبر کن |
دیوار اعتبار شود تا کجا بلند |
در احتیاج بر در بیگانه خاک شو |
اما مکن نظر برخ آشنا بلند |
عشق از مزاج دون نکند تهمت هوس |
در خانه های پست نگردد هوا بلند |
بیدل ز بسکه منفعل عرض هستی ایم |
سر می کشد عرق ز گریبان ما بلند |
.